تبليغاتX
ASHEGHE__GHARIB

چقدر دوست داشتم

 

 يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگينه ؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگه ؟؟؟

اما افسوس ...............

هيچ كس نبود هميشه من بودم و تنهايي پر از خاطره .

 اري با تو هستم ... با تويي كه از كنارم گذشتي..........

و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني!!!؟؟؟

 حالم خیلی گرفته.....
فکر کنم میدونم چرا... چون دلم گرفته... این روزاهوای دلم خیلی ابری شده ... کاش بفهمم باید به کدوم جهت برم که هواش آفتابی بشه...
میگن هیچکی تو دنیا بیشتر از خود آدم به فکر خودش نیست... پس چرا من اینقدر به فکر خودم نیستم؟؟؟؟؟ چرا همش اولویت رو میدم به چیزای دیگه... اول این... اول اون... بعدش خودم؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟
کاش میدونستی الان... آره... همین الانِ الان... من چه حالی دارم........

نمیدونم من آدم جهنمی شدم یا روزگارم جهنمی شده. این چند روز حسابی نارو خوردم..... این چند روز نامــــردی پشت نامردی.خیلی برام سخته از کس که انتظارشو ندارم نارو بخورم. هرچقدر آدما بـزرگـتر میشن انگاری بی معرفت تر میشن و هرچقدر که به عمر من اضافه میشه مغموم تر از گذشته. روزی روزگاری تمام دلواپسی من این بود که نکنه عشق از کنارم پرواز کنه و بره . حـالا که پـرواز کرده و رفته ....>> با این دنیای نامردا که هر روز واسم یه خوش رقصی جدیدی میکنه ... بیشتر جای خالی عشق رو احساس میکنم....

این روزها زیاد فکر میکنم، زیاد. به حرفها، بهانه ها، مهلت ها، شبهای آروم و تاریک، روزهای داغ و شلوغ، خنده های از سر خوشی، گریه های دلتنگی، ساعتها، دقیقه ها، لحظه ها، خواسته ها، اوقات دلنشین و مطبوع. فکر میکنم به روزهایی که میگذرند، مهلت هایی که به پایان می رسند، دلهایی که می تپند، نگاههایی که پر از راز و ناگفته هایند، غمهایی که بغض میشوند، بغضهایی که میشکنند، لبهایی که می خندند، خنده هایی که سکوت را میشکنند،.........
این روزها حالم طور دیگری است. از جنس غریبی که هیچگاه لمسش نکرده بودم.. نمیتونم و نمیخوام اون رو با واژه ها توصیف کنم تا شاید از لطف غریبانه اون کم نکنم...                                                   
خسته ام از فکر کردنهای متوالی به یک موضوع خاص. دلزده ام از کسانی که ناراحتم میکنند و موجب این تفکرات و درگیریها میشن. احساس کسی رو دارم که کسی درکش نمیکنه و باید همه بار این غم و نگرانی رو به تنهایی بدوش بکشه. میدونم که شونه های من توانایی کشیدنش رو نداره و کم میارهای کاش میفهمیدی که چی به سرم اومده..>> چی میتونه منو از این عذاب روحی نجات بده ؟؟؟

+ دل نوشته ای از AHMAD در جمعه بیستم مهر 1386 ღ نظرات ღ |