یه روزو روزگار از زندگیت میرم کنار
میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن و پای خاطر خواهیم بزار

ادم کوچولو
یک ادم کوچولویی بود که توی دایره قـسمت خـدا تنها افـتاده بود خـانه این ادم کوچولو یک دشـت بود یک دشتی که پر بود از گیاه ولی گلی نداشت این ادم کوچولو ما انقدر اونجا تنها بود که حوصله اش سر رفت یک روز توی یک بعد از ظهر تابستان یک سنجاقک دید که داشت پرواز کنان رد می شد..
ادم کوچولو شروع کرد به تعقیب سنجاقک و انقدر اون را دنبال کرد تا شب شد ادم کوچولو که خیلی تنها بود و تا حالا دوستی نـداشـت دلـبسته سنجـاقـک شـده بود برای همـین شـب را هـم تا صـبح بالای سر سنجاقک گاهی نشست و گاهی راه رفت ولی صبح که شد متوجه شد که سنجاقکش تکان نمی خـورد با انگشت به ان زد ولی ان تکان نخورد سنجاقک مرده بـود اخه سنـجاقک ها فـقط 24 سـاعت یعنـی یـک شبانه روز عمر می کنند. ادم کوچولوی ما دو باره تنها شده بود تنــهای تنــــــها
راه افتاد و توی دشت رفت و رفت ولی حیف که توی این دشت هیچ گلی نبود اون انقدر رفت تا رســـید به کوهها از کوهها بالا رفت و از اون طرف کو هها پایین اومد تا رسید به یک دهکده اونجا پر بود از ادم هـا ادم های رنگارنگ ادم کوچولو تا حالا هیچ ادمی ندیده بود بلد نبود که چطور باید رفتار کند یا چه طوری با اونها حرف بزند یک سالی طول کشید تا ادم کوچولو معنای کلمه ها را بفهمد اون معنی عشق و نفــرت دزدی و محبت همه را خوب فهمید ولی بعضی ها را نتوانست احساس کند ادم های اونجا دیگه مثل روز هــــای اول نبودند هر کسی سر گرم کار خودش بود ادم کوچولو خیلی سعی کرد که به چشم بیاد هر چی هـــنر داشت به کار بست تا جلب توجه کند اما بی فایده بود اون هیچ وقت گرسنه و تشنه نمی ماند چون اونجا هم چشمه اب بود و هم درخت میوه ولی همیشه احساس می کرد یک چیزی تو زندگی اش کـــم است ادم کوچولو یک لغت جدید یاد گرفته بود درک نشدن به نظرش کلمه ی خیلی قلمبه ای بود ولی بــــــهانه خوبی بود تا بتواند بابتش ادم ها ی دهکده را رها کند و به دشت پر از دل تنگی اش برگردد اون برگــشت به دشت ولی تمامی قدم هاش را با شوق بر می داشت وقتی به جایی رسید که سنجاقک به عـــمر24 ساعتش پایان داده بود نشست،نشست و خیره شد به خورشید داغ اون خیلی کلمه یاد گرفته بود ولی هیچ چیزی نگفت اون احساس کرد که دارد ذوب می شد نمی دونست شاد است یا غمگین دلش مــی خواست داد بزند ولی این کار را نکرد اون انقدر اونجا نشست که دیگه مثل سنجاقک تکان نخورد اون به یک دشت واقعی رسیده بود و ادم کوچولوی ما دیگه دلتنگ نبود.

از راهـي كه رفــتي برنگرد كه ديـگه ديـره
آخه دلم يه جاي ديگه گير كرده اســـــيره
نـيــا پيشـم ،ولم كن ،برو حوصلت و ندارم
از ناز و ادات خسته شدم ، حالت و ندارم
يكي پيدا شده صد مرتبه از تو قشـنگ تر
يكي پيدا شده هزار دفعه از تو يه رنـگ تر
يكي پيدا شده كه قدر عشقم و مي دونه
از تويه چشام حرف تويه دلم و مي خــونه
مــثل تـو نـيست كـه هر كـاري كنم ايراد بگـــــيره
هــر چي بـش بگم، حـاليش نشه هيـچي نگـيره
اگــه يـه لحـظه پيشــش نبـاشـم دلش مي گيـره
مـن و دوسـتم داره ،عاشـقمه ،واسـم مـي ميـره
مـثل تـو نيسـت كـه از عـاشق شـدن هـيـچـي نـدونـه
هـمه حـرف هاي عاشـقونه ارو بـازي بـدونـه
مــثل تـو نيـسـت كه راسـت و چپ بـره، بـگيره بـهـونـه
بــهـونـه هـاي جـــور واجـور بـگـيره از زمـونـه![]()

